تبليغاتX
غروب شلمچه
غروب شلمچه
بادها ...

بادها
     هر شب در جنوب
                          خيمه مي زنند
بادها
    هرشب
             روي تلي از خاك
                                تفحص مي كنند
                                                 گوشه پلاكي
                                                               تكه اي از پيشاني بند
                                                                                    و بندي از پوتين...
بادها
      زودتر از چشمان من
                              به زيارت مي آيند
بادها مي آيند
              از جنوب
                        با گل هايي كه بيرق خاكند
 واي بر ما
            اگر بيرق هامان
                             افراشته نيست ...

+ چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 سـاعت 15:23 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
شام غريبان حسين امشب است...

آن روزها

هر وقت پرده خوان

ز نقل شاهنامه و سهراب مي گفت

به كربلا كه مي رسيد

نقل علي اكبر مي خواند و مي گريست

حالا به جاي قاسم و عباس

دارند روضة سهراب مي خوانند

به جاي رقيه

دارند روضة ندا را فرياد مي كنند...

اين نقل

نقل پرده دران است

بزن به طبل لجاجت طبّال

كه مير بي بي سي

امشب به كربلا وارد مي شود

از در پشتي

بزن به طبل لجاجت طبّال

كه شيخنا مي رسد به كربلاي مجازي

از راه اينترنت

از راه اعتمادالسلطنه

عمّه ببين به كربلا

اين همه موبايل هاي دوربين دار آمده

عمه ببين كه علم ها خوني است

و ميكروفون ها خوني

و صداها خوني

شايد به اشتباه

دو حسين آمده اند اينجا

جوانان بني هاشم بياييد

راه اين پيران فتنه را سد كنيد

مسلم اين اتفاق ها را ديد و گريست

من مسلمم

و راه برگشت دارم

من مسلمم

اين نامه را از خانه هاني مي نويسم

مرام من كشتن نيست

ما سهراب كش نيستيم

***

امشب دوباره مست حسينم

و گريه مي كنم سپيد سپيد

به غربت كسي كه شما نشناختيدش

و سرم مي سوزد از اين همه بدرقصي ها

چون بيمار كربلا

هنوز تاول بسيجي ها دارد مي تركد

و شما اصحاب نمك و كورچشمي

چقدر زود حرمله شديد

در دو كربلا

دو دسته عزادار مي بينم

كه هر كدام

ديگري را

يزيد مي داند

از ميكروفون ها خون فوّاره مي زند

امشب شهادت نامه اي امضا نمي شود

موبايل ها در تاريكي شب

بلوتوث بلوتوث نوحه مي خوانند

و مي ريزند

به درياي سايت آل صهيون

از كمپ موج نو

اولين نفر به ميدان رفت

شيخ متغيّر پيشاني اش را پوسيد و گريست

بناست قورمه قورمه كنند

شايد كه انتخابات باطل شود

و از جناح روبرو

از اصحاب انتخابات عليه السلام!

بناست قيمه قيمه كنند

در كربلا دو حسين آمده است

اصحاب قورمه اند و قيمه!

اصحاب شيشه و بشكن بشكنه امشب

اصحاب قمه و قليان

و بي شمار يزيد

از اين همه يزيد

يكي منم

يكي هر آن كه غير شما باشد

دعوا سر حسين اصلي ست

اگر حسين من تويي سرت كو؟

حسين من سر نداشت

حسين من پشت سرش سايت هاي سبز نداشت

اينجا حسين هاي زيادي مي بينم

حسين من حسين ناز بود

حسين جاز نبود

حسين من

حسين بالاترين نبود

حسين من

حسين ساركوزي نبود

به كربلا رسيده اند جماعت

و دعوا سر حسين اصلي ست

سايت ها دارند ماهي شان را مي گيرند

از مزرعه خدا

در ظهر كربلا

و شيعيان حسين ( ع  )

اين بار

به جان حسين افتاده اند

اگر حسين من تويي رأيم كو؟

كه ما رأيت الا رأيي...

اين را كسي مي گويد

كه فكر مي كند ابوالفضل

برادر عبّاس است

و فكر مي كند كه راي او بالاترين است

و فكر مي كند كه مردم ده

گوساله اند

كسي كه جاي زنجير زدن

زنجير انداخته است اين همه سال

و تازه از فرنگ رسيده است

آقاي ليوايز و توييتر و باراك

آقاي آدامس خروس و مك دونالد

تو ايراني نيستي

يكي از شعبه هاي تيري هستي كه خورد

به گلوي اصغر شش ماهه

دختراني كه گوشواره تان را به رخ مي كشيد

مردان انگشتر مطلّا...

ديگر اينجا سايت اللهي شديد

نگاه كن چه مير و مرگي راه انداخته اند

مهلا مهلا...

***
امّا هميشه مختاري هست

مختار اين بار زودتر

به انتقام خون حسين آمد

در كاروان ما

مختارها كم نيستند

مختارهاي مختار و بي اختيار

اما در كربلاي ما

هميشه اتفاق ها

از جنس "ما رايت الا جميلا " ست

از جنس ما رميت ...

***

در محاصره اين همه موبايل

كه زنگ مي زنند كنار فرات

در محاصره اين همه فتوشاپ و گوگل

كه رفته اند تا گودال قتلگاه

خيمه هايشان را علم كرده اند بر تل زينبيه

اينان كه رنگ خيمه شان سبز است

اصحاب آشنايي زدايي و تأويل اند

"باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است "

مواظب باش

وگرنه حرمله خواهي شد

ساعتي بنشين كه باران بگذرد

حالا

چندي ست سپاه اشقيا سبزند

سپاه اتقيا قرمز

چندي ست شنود گذاشته اند

در حلق پاره پارة اصغر

مصاحبه سي ان ان

با نائب حسين عصر!

مصاحبه بي بي سي

با بي بي الفلان

زن پريزيدنت ثمّ الثاني!

تقدير كاخ سفيد از زحمتكشان بازي عاشورا

و اين سريال ادامه دارد

و گرية من

از پي كاروان اسيراني

كه بي صدا مي گريند

من فكر مي كنم

كه كربلا

بايد جاي ديگري باشد

و اين حسين ها

نالوطيان همين شمرانند!

***

شام غريبان حسين امشب است...

ما آب و آتش را با هم جمع مي كنيم

دارند سيب سرخ سر حسين علي را مي آورند

بسيجي آمده است كشته شود

سهراب را پدران فتنه كشتند

نه بسيجي ها

سهراب به دست سياوش كشته نشد

سهراب را مثل همان سهراب

پدران فتنه گر كشتند

شما كه مي خواستيد

يك شبه هفت خوان را طي كنيد، كشتيد

**
نشسته ام در كنار خرابه

با گريه بر حسين دلم باز مي شود

 
امام گفت :

چراغ را خاموش كنيد

شتر شب را سوار شديد

اينها شترهايشان معجزه كرد

و با شترهاشان به استوديوي شب بي بي سي وارد شدند

اگر دين نداريد آزاده باشيد

كه روز واقعه است
**
نشسته ام در خيمه امام و كوثري مي خواند

آه از آن لحظه اي كه با تن چاك چاك...

نشسته ام در خيمه غريبي اين دل

و بچه ها دم گرفته اند:

سر حسين مظلوم از تن جداست امشب

سر حسين مرا بر اس ام اس مي برند

و روضه خوان مي خواند:

شام غريبان حسين امشب است...

( عليرضا قزوه )

+ دوشنبه هفتم دی 1388 سـاعت 19:9 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
حرمت ...

می بینید

منتظرید ببینید چه نوشته می شود

نه؟

حالا شاید شما همه اش چند ساعت در انتظار بوده اید

و شاید چند روز

منتظر بوده اید ببینید چه می شود

دیدید ؟ خیالتان راحت شد

شما هم می دانستید چه خواهد شد نه ؟

همه می دانستند

منتها باورشان نمی شد که بشود

حتی امروز که با چشمهاشان دیدند

همه عالم را بهت کرفته

بهت از آنچه می دانست می شود

و بالاخره شد

...

خدا واژه های زیادی خلق کرده

کلمات بسیاری آفریده

و وقتی می خواست هر یک از این کلمات را بیافریند

ساعتها فکر می کرد که اول و آخر این کلمه چه خواهد شد

دانسته می آفریدش

اصلا قبل از آفریدنش

بارها چرتکه می انداخت که اصلا می ارزد بیانفریندش یا نه

اصلا اگر بیافریندش چه خواهد شد

با حکمتش

با رحمتش

با غضبش

با خداییش

اصلا جور در می آید

نکند بیافریند و بعد ...

و آفریدن کلمات همینگونه ادامه داشت

وقت وقت آفریدن کلمه ی «حرمت» بود

کلمه ی سنگینی بود

ابتدایش با «ح» شروع می شد و انتهایش با «ت»

نشست و بارها خواست این کلمه را ننویسد

اصلا خواست بنویسد اما نه در دفتر خلق

برای خودش نگه دارد

نگذارد خلق این کلمه را بداند

نخواست یاد آدم بدهدش

هرچه فکر کرد دلش نمی آمد

نشست و زار زار گریه کرد

سالها گریه کرد

باران بارید

سیلابها راه افتاد

دریاها روانه شد

زمین را آب فرا گرفت

هرچه بود و نبود داشت غرق می شد

می دانست

می دانست این ابتدای آفریدن این کلمه است

می دانست نمی تواند نیافریندش

می دانست

عالم بدون آب حیاتی ندارد

می دانست همه ی عالمش بر پایه ی آب آفریده شده

می دانست می دانست می دانست

همه چیز را می دانست

حرمت را آفرید و دانستنش را هزاران سال بر خلق «حرام» کرد

آخ حرف اولش آفریده شد

زمین و زمان لرزید

عرش و فرش و بود و نبودش همه حرام شد

بر همه حرام شد

حرام شد و حرام شد و حرام شد

آخر حرفی آفریده شده بود

حرفی نوشته شده بود

که بزرگ بود

بزرگتر از همه ی عالم

بزرگتر از همه ی بود و نبود

می دانست

سالها در پس پرده ی غیرتش نهانش کرد

فقط خودش می دانست و خودش

هزاران سال برایش اشک ریخت

نوحه خواند

روضه خواند

ماتم گرفت

او آفریده ای بود که می دانست آخرش به کجا ختم می شود

و هیچ کس نمی دانست چرا اینقدر از آسمان باران می آید

همه می گفتند باران «رحمت» خداست

آه خدا خواسته و نخواسته حرف دوم را نوشته بود

اصلا همان وقتی که حرف اول را نوشت حرف دوم نوشته شد

نه از دستانش

از چشمانش

و ریخت بر صفحه های خلقت

باران بارید

باران خدایی

و زمینیان گفتند

باران رحمت خداست

و چه شده که اینقدر رحمت می بارد از آسمان

و هرکس تا می توانست می نوشید از آب بارن

اشک خدا

و عالم جان می گرفت از آب

و «مست» می شد

و باز هم مست تر

عالم مست شده بود

و از خود بیخود

یادش رفت جانش از کجا جان گرفته

مستانه «تیغ» به کشتن واژه های آسمان برکشید

اما نه این مستی آن مستی بارانی خدا بود و

نه این تیغ حرف آخر «حرمت» خدا

خدا می دانست چه می نویسد

که سالها گریه کرد

 

«حرمت»

 

حرمتِ «حرم»

شکست و رفت

اشک خدای ریخت

آب تشنه شد

«تربت» نوشته شد

اینگونه واژه ای

چه خونین

تمام شد. 

+ یکشنبه ششم دی 1388 سـاعت 16:28 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب
محاصره ايم ...

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم

آب را جيره بندي كرده ايم نان را جيره بندي كرده ايم. . .

عطش همه را هلاك كرده; همه را

جزشهدا كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند ديگر شهدا

تشنه نيستند فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه (س) !

از آخرين برگ دفترچه يادداشت يكي از شهداي لشكر 27 محمدرسول ا... ( ص )

* * *

برادرم !

ما سالهاست كه در محاصره هستيم !

محاصره « نام » و « نان ! »

« صداقت » را جيره بندي كرده ايم

و « بازي هاي فضيلت كش سياسي » همه را هلاك كرده

همه را جز كبوتران كه در سالهاي قحطي باران

بدنبال قطره اي آفتاب فقط آسمان آبي را انتظار مي كشند و بس !

ما سالهاست كه در محاصره هستيم !

از آسمان غبارآلود چقدر تشنگي مي بارد اما ديگر لاله ها تشنه نيستند.

آه! از اين همه عطش و آتش كه بر كام پنجره ها نشسته است !

و دريغ از پروانه و پرواز كه نگاه زخمي شهر را پر از خستگي كرده است.

برادرم !

ما هنوز در محاصره هستيم !

و تو چه زيبا حصار تنگ دنيا را شكستي !

و حالا برادرم

عطشناك تر از هميشه با « چفيه » هايي پر از غزل

با گلهاي اشك و دلتنگي به ياد آن روزهاي باروت و باران

فرصتی فراهم است برای فریاد زدن تو، ای رفته همیشه ماندگار!

برادرم !

تویی که با نامت بر سریر آزادگی تکیه زدهایم و سفرههای دلمان از تو خالی است!

هوای سنگین زمانه، نفسهایمان را به شماره میاندازد.

هوای مندرس خیابانها و گذرها را نمیتوانيم نفس بکشيم.

شرمنده ایم از دور افتادنمان از تو.

شرمنده ایم از گم شدنمان در لابهلای خواستنها و خودخواهیها!

شرمنده ایم از حقی که بر گردنمان دارید و ادا نمیشود!

شرمنده ایم به عادت بدمان، تنفس در هوای راکد؛

به نفسهایی که سخت منجمد شده است و بوی تو را نمیدهد!

اينجا حتي هواي پاك آسمان را جيره بندي كرده ايم !

آه ! چه سخت است تنفس در آسمان بي پرنده و پرواز.

ما هنوز در محاصره هستيم!

و زمين تشنه باران است…. !

 

پي نوشت :

چقدر دلم هواي زيارت غريب الغربا را كرده ...

+ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 سـاعت 23:31 به قلم: كارواني به مقصد آفتاب